خرید بک لینک

برای تو

برای تو

نمیدونم کسی میتونه حال منو بفهمه؟ شاید اگه برای کسی زندگیمو تعریف کنم میگه من یه احمق تمام‌عیار هستم چی بگم خدا فقط خوبه که میدونم یه روزس باید دنیا عدالتی داشته باشه که این حال روزهای بد منو برگردونه وگرنه ....

چقدر تلخ شده 

چقدر تلخ

 

به نظرم نوشتن جزیات خوب نیست فعلا بیخیال شاید یه روز جزیات نوشتم

دلم تنگه تنگ تنگ

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:20

برای توبرای توسردترین روزهای سال 99درست وقتی که سردترین روزهای اینجا اتفاق افتاد کاری کردی که من توی سرما بمونمتوی خونه چون میترسیدم هر لحظه نشسته خوابم ببره و تو بیای و چیزی منو بزنی مجبور شدم بیام بیرونهرچی خواهش کردم که حداقل یه پتو بده نذاشتی...هنوز کتفم از ضربه هفته پیشت درد میکنهچقدر بده که بخوای از خونه خودت فرار کنی و توی شهر غریب شب توی خیابون بمونیتلختر اینه که هیچ کس نداری بهش بگیمطمینم اگه میفهمدی نمیذاشتی ماشین و کیف کارتهام ببرم واسه همین دزدکی فرار کردممن ساده وقتی دیدم قرص خوردی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:20

برای توبرای توروانشناسالان چند جلسه هست که من میرم روانشناسخود دکتر روانشناس خنده اش گرفت گفت: خانمت باید بیاد تو چرا میای؟گفت الان چشم برادرت درد بگیره تو میری چشم پژشکی یا برادرت؟از نظر تو من مریضم و باید برم دکتر و بهش بگم من مریضم بگم من کتک میخورم- بگم من فحش میشنوم- من همه اش بهم مشکوکن-من همیشه به دروغگویی متهم هستم- بگم خانواده ام ممکنه به من زنگ بزنن- بگم من باید کاری که یکی دیگه دوست داره انجام بدم و گرنه دعوا دارم- بگم من حق ارتباط با کسی ندارم وگرنه دعوا داریمباید ...چی بگماز درون داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:20

توی بیمارستان هستم منتظر دکتر این پیرمرد باید تزریق چشم انجام بده با اینکه ۶ تا بچه داره و ۶ نوه ولی تنهاست من باید باهاش میومدم دیشب از شمال اومدم جنوب بچه ها استاد دانشگاه،ریس بانک، نوه ها دکتر ولی باز تنهاست چقدر قصه زندگی تلخ هست...

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:20

برای تو

برای تو

همچنان همونجوری

سال جدید شد. 

روانشناس روانپزشک پدر و مادر هیچ کس نتونست کاری کنه

یعنی تا خودش نخواد نمیشه

هنوز عین روزهای اول جنگ و دعوا و ....

دلم برای خودش بیشتر از همه میسوزه هر روز تنها تر میشه

این روزها که کم کم دوتا برادرش از دست داد

حالا نوبت پدر و مادر هست

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:20

برای تو

برای تو

هر روز داره تنها تر میشه

زندگی با یک بیمار که هر روز بد تر میشه

فهمیدم الکی میگم بیمار که خودمو گول بزنم اروم بشم

واقعیت یه آدم بد

دلم برای بچه ای که از این زندگی میخواد پا بگیره میسوزه

طفلک تو

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:20

برای توبرای توامید به بهتر شدن...همیشه میشه امید داشتمثل الان که بارون میادکلا بارون میاد امیدوار و غمگین میشمامیدوار چون میگم هنوز باران میاد یعنی قراره زندگی باز بیادغمگین بخاطر حسی که تنهایی به بارون دارم شریکی نیستصبح با انزری رادیو و موزیک گوش میدم کلا صبح را دوست دارم چون هر صبح میگم حتما امروز باید تغییر رخ بده باید بهتر از دیروز بشه و حتما بهتر میشهخداروشکر هنوز امیدوارمامیدامروز شنیدم درنا امید باز دوباره کوچ کرده...قصه درنا امید را بخونین ...امید ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:20

برای تو

برای تو

یلدا

یه سال دیگه به تنها امشب یلدا را سر میکنم

خداروشکر تنم سالمه

راضی ام به رضایت

نمیتونم بگم قشنگ هست فقط چون به تو سپردم میگم حتما خوب مبشه

من وتنهایی

 حال نوشتن ندارم...

میگذره 5 سالش گذشت 50 سالش هم میگذره

......

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:20

برای توبرای تودلم هم زبون میخواددلم هم زبون میخوادیکی که یه دقیقه بشینه بگه اومدم فقط بشنوم و برم همینقدریادش بخیر یه زمانی استخر باز بود میرفتم سونا یکی پیدا بشه یه کلمه باهاش حرف بزنمحتی درد و دل نه فقط بگم هوا خوبه؟ بارون اومده؟ سرده؟ همینقدر هم راضی هستمکار جنگ اعصاب و خواب ( البته بیشتر بیهوش میشم)قشنگی زندگیم خلاصه شده توی یه اهنگ توی مسیر خونه تا کار- یه چند لحظه بازی ادل( یه سگ هست)خسته امچقدر آه میکشم... بنویسم برای کی؟ برای چی؟ شاید برای یه روزی که یکی بخونه مثل من نشههرچند هیچ کس مثل ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 15:20

همیشه میشه امید داشتمثل الان که بارون میادکلا بارون میاد امیدوار و غمگین میشمامیدوار چون میگم هنوز باران میاد یعنی قراره زندگی باز بیادغمگین بخاطر حسی که تنهایی به بارون دارم شریکی نیستصبح با انزری رادیو و موزیک گوش میدم کلا صبح را دوست دارم چون هر صبح میگم حتما امروز باید تغییر رخ بده باید بهتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1400 ساعت: 20:19

یه سال دیگه به تنها امشب یلدا را سر میکنم

خداروشکر تنم سالمه

راضی ام به رضایت

نمیتونم بگم قشنگ هست فقط چون به تو سپردم میگم حتما خوب مبشه

من وتنهایی

 حال نوشتن ندارم...

میگذره 5 سالش گذشت 50 سالش هم میگذره

......

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1400 ساعت: 20:19

دلم هم زبون میخوادیکی که یه دقیقه بشینه بگه اومدم فقط بشنوم و برم همینقدریادش بخیر یه زمانی استخر باز بود میرفتم سونا یکی پیدا بشه یه کلمه باهاش حرف بزنمحتی درد و دل نه فقط بگم هوا خوبه؟ بارون اومده؟ سرده؟ همینقدر هم راضی هستمکار جنگ اعصاب و خواب ( البته بیشتر بیهوش میشم)قشنگی زندگیم خلاصه شده توی یادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1400 ساعت: 20:19

۴سال شدولی هنوز خوب نشدههنوز بد بدهنوز همون فحش و دعوا و کتک زدن هاگاهی کفر میگم .میگم نکنه خدا منو نمیشنوه با اینکه مطمینم هست تنهام تنهام یه تنه  با یه دیونه که هیچ کس حتی حاضر نیست با پیاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1399 ساعت: 9:56

سلامقصه جدایی امروز شروع شد امروز ۳شهریور ۹۸ هستبا اتفاقاتی که افتاد که بعدا می نویسم بهتره دیگه این زندگی مشترک تموم بشهزندگی که ظاهرا هردو داشتیم همو تحمل میکردیم.این بار من بدی نکردمخداییش اگه توی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 16:36

چقدر حالم بده

چقدر تنهایی بده

شدم هیچ

حالم بده بد

توی بدترین حال اومدم تبریز با ۴نفر ادمی که هیچی براشون مهم نیست چونه هم میزنم

انگار باید پولادی بشم

باید یادم بره احساسات دارم

یادم بره ....

خدایا شکرت

میخام بیام سر سجاده ات رو به قبله ات گریه کنم

برچسب: نویسنده: کیان اسماعیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 16:36

صفحه بندی